در عزای شه دین کرببلامی لرزد نه همین کرببلا ، ارض وسمامی لرزد
گوئیا ناله ی زهرا رسد از دور بگوش کین چنین دست وتن شمر دغا می لرزد
خبر مرگ حسین آمده بر سوی حرم زین خبر قلب عزیزان خدا می لرزد
ذوالجناح شه دین غرقه بخون ، شیهه زنان بس که خورده به تنش تیر جفا می لرزد
اسب بی صاحب شه چون به در خیمه رسید سر وپا ، دخترشاه شهدا می لرزد
سر نورانی شه را چو سر نیزه بدید زینب غمزده با شور ونوا می لرزد
ظالمی سنگ به پیشانی آن سرور زد که از آن واقعه قلب اسرا می لرزد
(محسن کرببلایی) زغم شاه شهید دلش از واقعه ی کرببلا می لرزد *
*-به نقل از ارمغان کربلا -ص 217 -اثرطبع نادعلی کربلایی -موسسه مطبوعاتی خزر-تهران
--------شمس کربلا -------------
شمس اقلیم امامت برزمین افتاده است خاتم پیغمبران را خوش نگین افتاده است
نور چشم فاطمه، نوباوه ی خیرالبشر از جفای مشرکین از صدر زین افاده است
چشم هفتادودو ملت بر دووهفتاد اوست مات چشم عالمی براین زمین افتاده است
داد در راه خدا شش ماهه سربازی حسین در شهادت قرعه بر آن نازنین افتاده است
در کنار علقمه ، ماه بنی هاشم فتاد لرزه ازاین وقعه بر ارکان دین افتاده است
در میان خاک وخون شد جسم اکبر غرقه ور تاج فرق نوجوانان این چنین افتاده است
گفت :زینب قافله سالار ما یک دم ببین آتش اندر خیمه گاه عابدین افتاده است
کودکان پروانه وش برگرد شمع زینبند لیک زیر خار طفلی مه جبین افتاده است
ای صبا برگو بزینب کودک دیگرکجاست می نداند در کجا آن بی قرین افتاده است
سوی قربانگاه گریانرفت ، گفتا : ای خدا یادگار مادرم بین بی معین افتاده است
گفت ای سالار من !زینب بود در جستجو در کجا آن طفل گم گشته ، غمین افتاده است
ناگهان دیدی بروی سینه ی شاه شهید کودکی بی جان به احوال حزین افتاده است
(آهی) آن کودک بروی سینه ی شه جان سپرد از غمش زینب بخاک اندوهگین افتاده است*
*-دیوان علی آهی -جلد دوم -ص 166 -167-انتشاراتخزر -تهران -----------
-----دختر غمدیده -زبان حال حضرت سکینه علیها السلام------
ای پدر من در عزایت خاک بر سر میکنم گریه ها در ماتمت ای پور حیدر می کنم
پیکر صد چاک اکبر اوفتاده بر زمین از فراقش روزوشب من اکبر اکبر می کنم
داده ای در راه حق شش ماهه سربازی پدر گریه بر مظلومی شهزاده اصغر می کنم
عمه ام را میزنند این قوم باکعب وسنان زین الم ای جان بابا تیره معجر می کنم
از سردردانه ات بنگر که معجربرده اند ناله ها از ظلم این قوم ستمگر می کنم
جان بابا آتش اندر خیمه ها افکنده اند بین چها باشعله ی پرسوز اخگر می کنم
عابدین در خیمه گاه سوخته افتاده است من پرستاری برآن بیمار مضطرمی کنم
دامن طفلان تو آتش گرفته ای پدر من زدامان یتیمان خامش آذر می کنم
دوش دردامان پر مهر تو بودی جای من امشب اندر خیمه های سوخته سر می کنم
پرتو خورشید بر جسم تو می تابد پدر! من علاجش را به موی سایه گستر میکنم
نسیت مرهم ای پدر تابر جراحاتت نهم اشک خود را داروی این زخم پیکر می کنم
معجری بر سر ندارم تا کفن پوشم تورا زین سبب رخساره از خون جگرتر میکنم
تازیانه بر سر من ای نستم کاران زنند شکوه ی این قوم را بر حی داورمی کنم
ای پدر سیلی زند بر صورتم شمر لعین از جفایش رو سوی قبر پیمبر می کنم
دختر شاه حجازم من ، اسیری میروم بار الا ها زین مصیبت خاک بر سر می کنم
گفت :(آهی)زآه دل سازم رخ گردون سیاه یاد چون از محنت آن ناز پرور می کنم *
*-دیوان علی آهی -جلد دوم-ص 169-170-انتشارات خزر -تهران
فلک دانی چه خونها در دل اهل یقین کردی زبیدادی که کردی عالمی را دل غمین کردی
عزیزان خدا را در جهان بس رنجها دادی بخاصان خدا بس جورها کزراه کین کردی
فلک بگذشت از حد ظلمهایی راکه در عالم به چهارم اختردرج ولایت عابدین کردی
نبود بس وقعه ی جان سوز عاشورا برای او که ازهشام جور وکین به فخرالساجدین کردی
نبود بس آن غل وزنجیر عاشوراکه دیگر بار بگردن غل وزنجیرش زهشام لعین کردی
نبودبس غارت خرگاه شه در روزعاشورا که غارت خانه اش را از جفای مشرکین کردی
نبودبس ابتلای راه شام وآه روز وشب که تا چهل سال کارش ناله وآه وانین کردی
روا کی بود بعد ازآن همه رنج الم دیدن چنان ظلمی توازهشام بر آن شاه دین کردی
نمودیش ز زهرزاده ی عبدالملک مسموم ندیده کس چنان ظلمی که تو با آن حزین کردی
زظلم آل مروان شد یتیم وبی پدرباقر نه تنها او قرین غم که عالم را غمی ن کردی
زسوزماتم وداغ علی ابن الحسین سجاد (ع) ملک رادر سما گریان ، غمین اهل زمین کردی
شب وروزازجفایت (آذر) نالان نوا دارد همیگوید حججهارا چنان کردی چنین کردی *
*-دیوان آذر خراسانی -جلد دوم -ص 85 -چاپ سوم -1348 شمسی -مشهد .انتشارات طوس
ای هلال من و، ای ماه فروزان هدا دوش مهمان شده ای جان برادر بکجا؟
بروی خاک تنور ای سر خونین زچه رو جای داده است تورا خولی ملعون دغا
شده خاکستری این روی نکوی تو ، حسین ! بجراحات سرت بوده مگر خاک ، دوا
بروی نیزه ی دشمن سرپاک تو بود ای هلالم که چنین گشته ای انگشت نما
بین که طفل تو نگیرد نظر از چهره ی تو تاکه بر اوبنمایی تو نگاهی زوفا
گوتو بافاطمه اکنون سخنی از ره مهر ورنه جان می سپرد ازغمت این ماه لقا
غم دل با تو نگویم غمت افزون نکنم من نگویم چه نمودند دراین راه بما
جای ما بود بزندان وتو بودی به تنور عاقبت دست ستم ما وترا کرد جدا
پای تخت پدرم بود دراین شهر و نگر زروی بام زنندی بسرم سنگ جفا
من دراین شهربدم راهبر خیل زنان اینک ازطعنه ی آنان نبود تاب مرا
من که درهر غم توبوده ام از مهر شریک باچه رویی نگرم غرقه بخون موی ترا
اینک از چوبه ی محمل شکنم من سر خویش تازخون گیردی این گیسوی من رنگ حنا
(آهی)این وقعه ی جانسوز بسوزد دل دهر که جهان سوزبود قصه ی حال اسرا *
*-ص175 دیوان آهی -جلددوم -سراینده علی آهی-انتشارات خزر -تهران
ای هلال من و، ای ماه فروزان هدا دوش مهمان شده ای جان برادر بکجا؟
بروی خاک تنور ای سر خونین زچه رو جای داده است تورا خولی ملعون دغا
شده خاکستری این روی نکوی تو ، حسین ! بجراحات سرت بوده مگر خاک ، دوا
بروی نیزه ی دشمن سرپاک تو بود ای هلالم که چنین گشته ای انگشت نما
بین که طفل تو نگیرد نظر از چهره ی تو تاکه بر اوبنمایی تو نگاهی زوفا
گوتو بافاطمه اکنون سخنی از ره مهر ورنه جان می سپرد ازغمت این ماه لقا
غم دل با تو نگویم غمت افزون نکنم من نگویم چه نمودند دراین راه بما
جای ما بود بزندان وتو بودی به تنور عاقبت دست ستم ما وترا کرد جدا
پای تخت پدرم بود دراین شهر و نگر زروی بام زنندی بسرم سنگ جفا
من دراین شهربدم راهبر خیل زنان اینک ازطعنه ی آنان نبود تاب مرا
من که درهر غم توبوده ام از مهر شریک باچه رویی نگرم غرقه بخون موی ترا
اینک از چوبه ی محمل شکنم من سر خویش تازخون گیردی این گیسوی من رنگ حنا
(آهی)این وقعه ی جانسوز بسوزد دل دهر که جهان سوزبود قصه ی حال اسرا *
*-ص175 دیوان آهی -جلددوم -سراینده علی آهی-انتشارات خزر -تهران
ای هلال من و، ای ماه فروزان هدا دوش مهمان شده ای جان برادر بکجا؟
بروی خاک تنور ای سر خونین زچه رو جای داده است تورا خولی ملعون دغا
شده خاکستری این روی نکوی تو ، حسین ! بجراحات سرت بوده مگر خاک ، دوا
بروی نیزه ی دشمن سرپاک تو بود ای هلالم که چنین گشته ای انگشت نما
بین که طفل تو نگیرد نظر از چهره ی تو تاکه بر اوبنمایی تو نگاهی زوفا
گوتو بافاطمه اکنون سخنی از ره مهر ورنه جان می سپرد ازغمت این ماه لقا
غم دل با تو نگویم غمت افزون نکنم من نگویم چه نمودند دراین راه بما
جای ما بود بزندان وتو بودی به تنور عاقبت دست ستم ما وترا کرد جدا
پای تخت پدرم بود دراین شهر و نگر زروی بام زنندی بسرم سنگ جفا
من دراین شهربدم راهبر خیل زنان اینک ازطعنه ی آنان نبود تاب مرا
من که درهر غم توبوده ام از مهر شریک باچه رویی نگرم غرقه بخون موی ترا
اینک از چوبه ی محمل شکنم من سر خویش تازخون گیردی این گیسوی من رنگ حنا
(آهی)این وقعه ی جانسوز بسوزد دل دهر که جهان سوزبود قصه ی حال اسرا *
*-ص175 دیوان آهی -جلددوم -سراینده علی آهی-انتشارات خزر -تهران
ای دل ازحال دل سید سجاد بپرس از جفای ره شام وغم بیداد بپرس
من نگویم که چه کرده است یزید بیدین خودز بیمار آز آن ظلم، ستبداد بپرس
بروی ناقه ی عریان چه نمودند بشه از جراحات تن سرور زهاد بپرس
غل وزنجیر چه با گردن بیمار نمود برو از سلسله ی گردن سجاد بپرس
سرنگون کاخ ستم کرد شه از خطبه ی خویش شرح آن خطبه تواززینت عباد بپرس
خطبه ی مسجد جامع چه اثر کرد بگو اثرش را برو از مردم آزاد بپرس
داستان سفر شام بلا را ( آهی)از اسیران غم وعترت امجاد بپرس *
*-ص196-جلد دومدیوان آهی -سروده ی علی آهی -انتشارات خزر -تهران
ای دل ازحال دل سید سجاد بپرس از جفای ره شام وغم بیداد بپرس
من نگویم که چه کرده است یزید بیدین خودز بیمار آز آن ظلم، ستبداد بپرس
بروی ناقه ی عریان چه نمودند بشه از جراحات تن سرور زهاد بپرس
غل وزنجیر چه با گردن بیمار نمود برو از سلسله ی گردن سجاد بپرس
سرنگون کاخ ستم کرد شه از خطبه ی خویش شرح آن خطبه تواززینت عباد بپرس
خطبه ی مسجد جامع چه اثر کرد بگو اثرش را برو از مردم آزاد بپرس
داستان سفر شام بلا را ( آهی)از اسیران غم وعترت امجاد بپرس *
*-ص196-جلد دومدیوان آهی -سروده ی علی آهی -انتشارات خزر -تهران
خورشید رفته است ولی ساحل افق می سوزد از شراره ی نارنجیش هنوز
وز شعله های سرخ شفق ، نقش یک نبرد تابیده روی آینه ی آسمان هنوز
گرد غروب ریخته در پهن دشت رزم پایان گرفته جنبش خونین کار زار
آنجا که برق نیزه وفریاد حمله بود پیچیده بانگ شیهه ی اسبان بی سوار
پایان گرفته رزم وبه هر گوشه وکنار غلطیده روی بستر خون پیکری شهید
خاموش مانده صحنه وگویی زکشتگان خیزد هنوز نغمه ی پیروزی وامید
این دشت غم گرفته که بنشسته سوگوار امروز بوده پهنه ی آن جاودانه رزم
اینک دوسوی صحنه ، دو هنگامه دیدنیست یکسولهیب آتش ویکسو غریو بزم
این دشت خون گرفته که آرام خفته است امروز بوده شاهد رزم دلاوران
این دشت دیده است یکی صحنه ی شگفت این دشت دیده است یکی رزم بی امان
این دشت دیده است که مردان راه حق چون کوه دربرابر دشمن ستاده اند
این دشت دیده است که پروردگان دین جان برسر شرافت ومردی نهاده اند
این دشت دیده است که هفتاد تن غیور بگذشته اند از سر وسامان زندگی
بگذشته اند از سروسامان که بگسلند از پای خلق رشته ی زنجیر بندگی
امروز زیر شعله ی خورشید نیمروز بر پاشده است رایت بشکوه انقلاب
بالیده است قامت آزادگی وعشق تابرفراز معبد زرین آفتاب
ازپرتو جهنده ی شمشیرهای تیز خورشیدها دمیده به هنگام کار زار
بانگ حماسه های دلیران راه خق رفته ست تاکرانه ی آفاق روزگار
خورشید رفته است وبپایان رسیده رزم اما نبرد باطل وحق مانده ناتمام
وین صحنه ی شگفت بگوش جهانیان تاروز رستخیز صلا میدهد ((قیام))
*-به نقل ازگلستان حسینی -صص 130-131 -انتشارات آشنا - چاپخانه نسرین -رمضان 1389 هجری قمری-گرداورنده رضا رضا نور گیلانی رود سری -سروده.م.آزرم
گفت : عباس نکونام علمدار منم آنکه جان در ره دین می کند ایثار منم
شمع دین زاده ی زهراست منم پروانه گرد این نقطه ی توحید چو پر گار منم
شهر علم است پیمبر ، در آن شهر علی است باب حاجات وامین شه ابرار منم
پدرم ساقی کوثر بود وحجت حق ساقی تشنه لبان در صف پیکار منم
مصطفی گفت : حسین از من ومن از اویم چون پیمبربود او حیدر کرار منم
بهر احقاق حق وکوری چشم دشمن بر در آل علی میثم تمار منم
تا رود پرچم سلطان شهیدان بفراز آنکه جانباز تر است در ره این کار منم
چون برم آب روان بهرعزیزان حسین هدف تیر بلا دربر کفار منم
دستم افتاده زتن در ره جانان اما آبرو آنکه کند کسب در این بار منم
همه جا لشکر اعداست پی قتل حسین پیش مرگ پسر احمد مختار منم
از پی یاری قرآن بجهاد اکبر همه جا بهر حسین یاور وغمخوار منم
(کربلایی)چه غم از مشکل پیچیده خورد باب حاجات همه مومن ودیندار منم*
*-ص199 کتاب ارمغان کربلا اثرطبع ناد علی کربلایی-انتشارات خزر -تهران
روز بردیده ی شه شد چون شب غرقه خون دید دوطفل زینب
آن یکی خون زتنش بود روان آن یکی در شرف دادن جان
آن یکی گفت : حسین جان ! مردم من بیاری توجان بسپردم
آن یکی گفت : بیا غمخوارم روی زانوی تو جان بسپارم
آن یکی گفت: مرا بر ، به حرم تا مگر مادر خود را نگرم
شاه بر روی دو طفل خواهر ریخت از دیده ی حسرت ، گوهر
برد طفلان بخون غلطان را تادهد هدیه بدخت زهرا
همه زنها زحرم گریه کنان پیشواز آمده با آه وفغان
زینب از خیمه نیامد بیرون تا نبیند تن طفلان در خون
گوئیا خواست در این جا خواهر ننگرد چشم برادر را تر
آه از داغ دل شاه شهید کان همه ، داغ به یک ساعت دید
(کربلایی)شده زاین سرخ گلان وادی کرببلا گلباران *
*-صص 194-195 -ارمغان کربلا - سروده ناد علی کربلایی -مداح اهل بیت -انتشارات خزر -تهران